باز دوباره شب شد و احساس همیشگی شهر غم، شهر سیاه بردگی کوچه های سردش مثل دلای آدماش غم دارند واسه رهگذرای بی پناش شهر غم،شهر سیاه بردگی چه سخته توی شهر حتی یه لحظه زندگی یه لحظه گوش بده باز دازه صدا میاد! صدای خر خر یه آدم که داره از گلوش میاد! دوباره گرگا شروع کردند به زوزه گشیدن خدا میدونه اینبار گلوی کی رو دریدن؟! توی شهر غم و بند و اسارت دنبال یه همزبون نگرد،بیخیال رفاقت باز حالم بده،انگاری بد جور تب دارم! دست نزار روی دلم،میترکه بس که غم دارم! ادای آدمای دلسوز و واسم در نیار نیازی نیست به دلسوختن،واسه دیوونه یه همزبون بیار حرفمو به دل نگیر،غمگین نشو،من میمیرم! به خدا از زمونه،از آدماش باز دلگیرم
شاعر:خودم
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 16:33 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو
|