|
ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را مگو با من مگو ديگر مگو از هستی و مستی من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم. که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن تو سرتا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت شود اميد جاويدت ترا راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم ترا راندم ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد درون سينه ام دل ناله می زد که بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشک خون گويم مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم ولی من در ميان های های گريه خنديدم که تو هرگز ندانی بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بی من تو ای تنها امـــــــــــــيدم باز می گويم دوستت دارم ولی افسوس که در اين دنيا نمی مانم .......... ميميرم + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 2:22 توسط دیوونه اما نه دیوونه ی تو |
|
| ||||||